تنفس صبح

آنقدر می نویسم تا دنیا قبول کند نویسنده ام :)

تنفس صبح

آنقدر می نویسم تا دنیا قبول کند نویسنده ام :)

پاییز ، مسری است

شنبه, ۴ آبان ۱۳۹۸، ۰۹:۴۶ ب.ظ

شهرمان پاییز خورده ! صدایش خش خش میکند . اما من دلم برای این پاییز عزیز می رود . برای بارانی که می نشین لب پنجره ، به شمعدانی ها آب می دهد ، نرگس ها را می بوید و یک تکه از آسمان را قاب میکند درست وسط دیوار خانه ...

این پاییز ، مسری است . می آید و دل های تک تک مان را در هجوم شعر ها و عاشقانه ها غرق می کند  و تب دار میکند آسمان را ...

آه از این پاییز دلبر که هر سال می آید و دل می برد و می رود . و ما برای رسیدن دوباره اش ، آنقدر باران می سراییم ، آنقدر آسمان غزل میکنیم که چونان پرستو ، در هوای پر تلاطمش به پرواز در می آییم ...

و آخ از تابلو های تبلیغاتی چشمک زن ، و آخ از آن بخاری که روی شیشه ی خاک آلوده ی اتوبوس می نشیند ، و آخ از آن دوندگی هایی که پاییز می اندازد به جانمان ...

پاییز مسری است ، می آید و تمام مان را بیمار شاعرانه ها و باران ها و قصه ها میکند ...

 

 

+ خداراشکر که پاییز را داریم 

+ شهادت پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله ) و امام حسن مجتبی ( علیه السلام ) رو تسلیت میگم بهتون 

  • پارادوکس

نور از پنجره ی خانه سرک میکشد .

چهارشنبه, ۱۷ مهر ۱۳۹۸، ۱۱:۴۱ ب.ظ

گوشه ی خانه نشسته ام ، از پنجره ، نور ، تکه ای از فرش را می رباید . نمیدانم این فرش قرمز را میتوانم قالی صدا کنم یا نه ، اما اسم آن پرده را که با هر نسیم نرمی ، جلو و عقب می رود، می دانم ،نامش لبخند است .  ذره های خاک در هوا معلق اند وآرام این طرف و آن طرف می روند ، عجله ای در کارشان نیست ، در کار ساعت روی طاقچه هم . صدای اذان از دو کوچه آن طرف می آید ، آرام پرده را کنار می زند ومی نشیند روی آنجایی که نور ، جای فرش بر زمین پهن شده . سجاده آماده است ، عشق هم ، بوی باران در مشامم می پیچد ، آقاجان با دستهای تا آرنج خیس شده وارد خانه میشود ، آخ از آن آستین های تا زده اش ، و آخ از آن ذکری که زیر لب میگوید . بلند می‌شوم و به یاد روز های کودکی ، در همان حوض آبی آرام وضو میگیرم و همراه آقاجان میروم به مسجدی که دو کوچه آن طرف تر است ... 

 

 

+ یکی دیگر از متن های تخیلی اینجا

 

  • پارادوکس

برادر کوچولوی نیم وجبی ریزه میزه !

يكشنبه, ۳۱ شهریور ۱۳۹۸، ۰۶:۱۵ ب.ظ

خواهرها یک دفعه چشم باز میکنند ، می بینند برادرکوچولوی نیم وجبی ریزه میزه شان ، دارد از روی سفره برای همسرش سیب زمینی های ترد تر را جدا میکند . راست است که میگویند برادر کوچولو ها زود بزرگ میشوند!

 

 

+ از پاییز و عاشقانه هایش حرفی بزنم یا به اندازه ی کافی از این پست ها خوانده اید ؟

++ از عوض شدن اسمم از paradox به پارادوکس برایتان بگویم یا نیازی نیست ؟

+++ یک سوال ، عوض کردن آدرس وبلاگ خیلی بد است ؟آخر میخواهم عوضش کنم . 

++++ متن، تخیلی است .

  • پارادوکس

خجالت ، و زیرمجموعه هایش

شنبه, ۲۳ شهریور ۱۳۹۸، ۱۲:۰۴ ق.ظ

من خجالتی ام .

این جمله ، آنقدر ها هم که آسان میخوانید و رد می شوید ، آسان و راحت نیست . مثل خوره می افتد به جان زندگی تان و نمی گذارد پله های ترقی را آرام و راحت طی کنید . چیزی است که در دهانتان ، در چشم هایتان و در ذهنتان می چرخد و نمیگذارد درست حرف بزنید ، اثرگذار نگاه کنید و مقتدرانه فکر کنید . خجالت همان حس عجیبی است که می نشیند روی بزاق دانی دهانتان ( یا هر نام علمی دیگری که دارد ! ) و کاری میکند حس کنید دهانتان از خشکی در حال مردن است ! 

خجالت ، مثل موشی کثیف ، در تار و پود ارتباطاتتان راه می رود ، دست و پای کثیفش را به همه جا می مالد و در آخر ، تار های ارتباطی را می جود و در می رود .

و شما می مانید و آدمهایی که نمی دانید چطور به آنها سلام کنید .

شاید شما حرف هایم را نفهمید ، شاید شما از آنهایی باشید که در چشم مردم زل می زنند و  جوری سخنرانی میکنند که زمین می لرزد . شاید شما تا به حال به خاطر خجالتی بودن ، از دوستانتان جدا نشده باشید ، شاید شما مانند من و امثال من ، به خاطر خجالتی بودن توان حرف زدن با مسئول اداره تان را از دست نداده باشید . 

ولی من و امثال من ، که خوره ی خجالت به جان زندگی مان افتاده ، نمی توانیم مثل شما خرید کنیم ، چانه بزنیم ، لطیفه تعریف کنیم و در اتوبوس با آدمها گرم بگیریم .

ما همیشه یک گوشه ی دنیا ، در لاک سرد خجالتی مان فرو رفته ایم و داریم به این فکر میکنیم آیا فلانی متوجه خجالت مان شد ؟ حالا آن شخص درباره مان چطور فکر میکند و ایا مسئول پذیرش ، فهمید آن اشتباه کلامی مان را ؟

این خجالت ، قدرت پس گرفتن پولمان را از آبمیوه فروش ، قدرت گرفتن مکانمان را در صف از کسی که جلویمان ایستاده و قدرت جواب دادنمان را به سوالات اقوام از ما گرفته . و مثل مردابی شده که دارد ما را در خود غرق میکند .

ما خجالتی ها همیشه دست کم گرفته می شویم و قلبمان تند تر می تپد ... گونه هایمان همیشه سرخ اند و دست هایمان همیشه سرد ... و نشستن در جمع های فامیلی یا جلسه های کاری ، برایمان از راه رفتن روی یک طناب نازک ، بین دو کوه سخت تر است . انگار دنیا جایی  برای خجالتی ها نیست . در خوابگاه و اداره و صف نان باید" رو "داشته باشیم . 

درست است که خجالتی هستیم اما هیچوقت کم نمی آوریم . و آنقدر ضایع میشویم ، آنقدر استرس میگیریم که دیگر حرف زدن در جمع برایمان مثل نوشتن ، راحت شود ...

و موش کثیف خجالت را ، از زندگی مان می اندازیم بیرون و میگوییم : برو پی کارَت !


  

+ و خدایی که بهتر از هرکس صلاح مرا می داند ...

  • پارادوکس

والوتر الموتور (۳)

دوشنبه, ۱۸ شهریور ۱۳۹۸، ۱۱:۰۴ ب.ظ

بسم رب الحسین

تشنگی را تحمل میکنیم عمو

فقط برگرد ، دست هایت را برای حمایت نیاز داریم ...

  • پارادوکس

والوتر الموتور (2)

چهارشنبه, ۱۳ شهریور ۱۳۹۸، ۱۱:۴۲ ب.ظ

بسم رب الحسین

 

از امام حسین (علیه السلام) حرف زدن آرامم می‌کند ... از این اوج انسانیت نوشتن آرامم می‌کند . اصلا انگار روضه هایش مینشینند روی قلب غبار گرفته ام و گرد و خاک هایش را پاک می‌کنند ... و سینه زدن برایش ، پیراهن مشکی پوشیدن و عزادار بودن دلم را قرص می‌کند ... دلم قرص میشود که امامم را دارم ... بگذارید بگویند غمگینم ،بگذارید هرچه میخواهند بگویند  ، همین که حسین ( علیه السلام ) هوایم را داشته باشد برایم کافی است . همین که سر سجاده ی صبحم ، بخوانم : اللهم ارزقنی شفاعه الحسین یوم الورود برایم کافیست ... همین که آزادگی یاد بگیرم برایم کافیست ... 

و به راستی این حسین کیست که عالم همه دیوانه ی اوست ...

 

 

 

 

 
 



مدت زمان: 3 دقیقه 20 ثانیه

 

 

  • پارادوکس
تنفس صبح

ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز
کان سوخته را جان شد و آواز نیامد
این مدعیان در طلبش بی خبرانند
کان را که خبر شد خبری باز نیامد

گلستان سعدی

آخرین حرف های شما
کسی که اینجا برایتان می نویسد